خستگی هایم را درجان کدامین سطر بریزم که به چشم تو بیاید
بگو
تنهایی هایم را میان کدام کلمات پنهان کنم
بگو
گوش راستت زنگ میزند؟!
عزیزم!نگران نشو
این منم که مدام
ازبدی های تو می گویم!!!
اما خدا
کنایه ی پنهان درکلامم را
بهترمی داند!
امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند ... چشمانم
بس که باریده دیگر حتی تحمل نور مهتاب را ندارد ...
آخ که چقدر تنهایم ... دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم
بوده خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته
شده است ...
رو به روی آینه نشسته ام آیا این منم ؟ شکسته .... پیر
تنها.... تو با من چه کردی ؟ شاید این آخری زمزمه های
دلتنگی ام باشد و دیگر هیچ نخواهم گفت ....
اما منتظرم انتظار دیدن دوباره ی تو برای من زندگی
دوباره ای است ... پس برگرد ... عاشقانه برگرد
برای همیشه برگرد
سلام دوستان عز یز من یه مدتی نیستم
تنهام نذارین بیاین به وبم ونظر بدین
به یادم همتون هستم
فروردین که به نیمه میرسد،
دلم دو تکه میشود.
تکه ایی برای روزهایی که کنارم نبودی و نبودی
و گوشه ایی امید ، برای سالیانی که دل به چشمانم خواهی داد.
.jpg)
دیدی دلم شکست
دیدی که این بلور درخشان عمر من
بازیچه بود؟
دیدی چه بی صدا دل پر ارزوی من
از دست کودکی که ندانست قدر ان
افتاد بر زمین
دیدی دلم شکست؟
برای من از دل شکسته نگو
که دلی دارم شکسته تر از سکوت
شکسته از درد
شکسته از زخم
شکسته از عشق
شکسته از گناه
شکسته از تنهایی
بر خواهم داشت این تکه های تنهایی را
و لباسی خواهم دوخت سپید از این همه سیاهی
برای خودم توشه ای خواهم ساخت پر از محنت و رنج
شاید خدا مرا بخشید
شاید... ...
با همه آزادگی فکر اسیری می کنم
بس که بد دیدم ز یاران به ظاهرخوب خود
بعد از این بر کودک دل سخت گیری می کنم
در به رویم بسته ام از این و از آن خسته ام
من به جمع آشیان پاشیدگان پیوسته ام
ای خدای آسمان بهتر تو میدانی که من
بارها در راه او تا پای جان بنشسته ام
شمع بودن ذره ذره آب گشتن تا به کی
راه پر خاشاک را آرام رفتن تا به کی....
مسافر غريب من چقدرخسته ميروي
براي آخرين سفر چه دل شكسته ميروي
چقدر گريه ميچكد ز كوله بار چشم تو
و من چه پير ميشوم در انتظار چشم تو
نگاه خيس پنجره ميان كوچه وا شده
دچار بغض بدرقه، اسير دردها شده
سكوت كوچه عاشق ترنّم عبور تو
و من هميشه تشنه نگاه پر غرور تو
فقط تويي كه ميشوي پس از خدا، خداي من
و عشق ضجّه ميزند ميان گريههاي من
گره بزن تن مرا به تار و پود اين سفر
و يا دل مرا ز من بگير و با خودت ببر
پس از تو قلب عاشقم سياه و سنگ ميشود
دلم براي چشم تو چقدر تنگ ميشود
اميد و آرزوي من به چشمهاي تو قسم
نرو...بمان...كه با تو من به عاشقانه میرسم
باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی
باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دل گیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

من یکی بوده همیشه
تو یکی نبوده قصه
لحظه هایی که نبودی
لحظه های پر غصه
اینطوری که تو بریدی
دیگه گفتم که تموم شد
دیگه گفتم تو نمیای
عاشقانه هام حروم شد
ولی مهربون تر از اون بودی که
تنهام بذاری
تو نتونستی که بی من
باشی و طاقت بیاری
ولی مهربون تر از اون بودی که
تنهام بذاری
تو نتونستی که بی من
باشی و طاقت بیاری
من یکی بوده همیشه
تو یکی نبوده قصه
لحظه هایی که نبودی
لحظه های پر غصه
اینطور یکه تو بریدی
دیگه گفتم که تموم شد
دیگه گفتم تو نمیای
عاشقانه هام حروم شد
ای دوباره تو زیبا
عشق و گل حریر و دریا
دیگه موندنی ترین باش
ای عزیز روز و دریا
منو نسپار به فصل رفته عشق
نذار کم شم من از آینده تو
به من فرصت بده گم شم دوباره
توی آغوشه بخشاینده تو
به من فرصت بده برگردم از من
به تو برگردمو یار تو باشم
به من فرصت بده باز از سر نو
دچار تو گرفتار تو باشم
به من فرصت بده باز از سر نو
دچار تو گرفتار تو باشم
نذار از رفتنت ویرون شه جانم
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد…
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که
بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.
شب را دوست دارم به خاطر تاریکی
تاریکی را دوست دارم به خاطر تنهایی
تنهایی را دوست دارم به خاطر فکر کردن
فکرکردن را دوست دارم به خاطر تو
تو را دوست دارم به خاطر چشمانت
چشمانت را دوست دارم
به خاطر قطرات اشکی که می دانم بر سر مزارم خواهی ریخت
به یه جائی از زندگی که رسیدی تازه میفهمی که
اونی که زود می رنجه زود میره، زود هم برمیگرده.
هستند
کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند
و وقتی شما گریه میکنید دیگر وجود ندارند.
.…..
از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه
سهمگین
باشد، لال می شوی.
.…..
به یک جایی از زندگی که رسیدی
می فهمی رنج را نباید امتداد داد
باید مثل یک چاقو که چیزها را میبرد و از میانشان میگذرد
از بعضی آدمها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی.
…...
بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که
نه سواد کافی برای حرف زدن داشتهباشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
…...
مهم
نیست که چه اندازه می بخشیم
بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد.
…...
اگر ۴ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۵ نفر باشید
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است.
…...
هستند مردمانی که خویشاوندان آنها از گرسنگی میمیرند
ولی در عزایش گوسفندها سر میبرند.
…...
وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست، گاه نگاه است و گاه سکوت ابدی.
…...
اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است را فراموش نخواهی کرد
…...
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگترین هنر جهان است.
…...
اگر بتوانی دیگری را همانطور كه هست بپذیری و
هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است.
…...
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره
اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
…...
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود "-
یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم " -
قدری احساسات پشت"به من چه اصلا " -
مقداری خرد پشت " چه بدونم " -و اندکی درد پشت " اشکالی نداره" هست.
…...
تويي که تصور حضورت سينه بي رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق مي زند
در کوير قلبم از تو براي تو مي نويسم
اي کاش در طلوع چشمان تو زندگي مي کرد
*م* تا مثل باران هر صبح برايت شعري مي سرودم
آن گاه زمان را در گوشه اي جا مي گذاشتم و به شوق تو اشک مي شدم
و بر صورت مه آلودت مي لغزيدم
اي کاش باد بودم و همه عصر را در عبور مي گذراندم
تا شايد جاده اي دور هنوز بوي خوب پيراهنت
را وقتي از آن مي گذشتي در خود داشته باش
که مرهمي شود براي دلتنگي هايم
به تو خواهد گفت که چه اندازه دوستت دارم
خیلی بی رحمی
نه اشک بودی نه بارون، نه فریاد، نه باد، نه برگ، نه دل، نه شیشه
تمام عشق و احساست گره خورده به ثانیه ها
خوب باشم خوبی
بد باشم رفتی و نیستی
تا خوبم همراهمی دلگیر که بشم از تو اثری نیست
دلم ...
طاقت بیار دلم
تو که میدونی واسه غمت شریکی نداری
صدای شکستن تو به گوش کسی نمی رسد
سکوت اولین و آخرین صدای توست
پس سکوت کن
سکوت!
يک نفر امد قرارم را گرفت
برگ و بار و شاخسارم را گرفت
چهار فصل من بهار بود ، حيف
باد پائيزي بهارم را گرفت
اعتباري داشتم در پيش عشق
با نگاهي ، اعتبارم را گرفت
عشق يا چيزي شبيه عشق بود
آمد و دار و ندارم را گرفت . .
اگر خیال داری دوستم بداری همینک دوستم بدار
اکنون که زنده ام
صبر نکن تا بمیرم
بدان که آنوقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید
و مجبور میشوی حرفهای ناگفته قلب ساده ات را
در فراسوی یک مشت خاکستر سرد
پنهان کنی
پس اگر ذره ای عشق من در دلت مأوا دارد
اگر دوستم داری
بگذار تا زنده ام بدانم
ازیک دوست
بي تجربه متولد ميشويم ٬
با جرات زندگي ميكنيم
و
باحيرت ميميريم.
تنها چيزي كه فروغش به خاموشي نميگرايد
دوستي هاي پاك است.
آدم هـا می آینـد
زنـدگی می کننـد
می میـرنـد و می رونـد ...
امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو
آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه
آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد
و نبـودنـش در بـودن ِ تـو
چنـان تـه نـشیـن می شـود
کـه تـــو می میـری
در حالـی کـه زنــده ای ...
فریاد میزنم
"دلم را میخواهم"
اما تو گوش هایت را گرفته ای
مینویسم
"دلم را بده"
اما چشمانت را میبندی
انگشت هایم را مشت میکنم
و ناامیدانه میکوبم بر سینه ات
بلکه دردت بیاید و دلم را پس بدهی
اما
چشمانت را باز میکنی
و گوش هایت را رها
آرام مشتهایم را میگیری
و انگشتانم را باز میکنی
بوسه بر انگشتانی میزنی که لحظه ای پیش خشمگینانه تورا میکوفتند
و آرام میگویی
دلت را هرگز پس نمیدهم
و فرار میکنی
درست مثل کودکی هایمان
تو میروی بالای درخت و دامن من باز گیر میکند به شاخه های توت
میخندی و میگویی
بازهم من بردم

سلام به خدمت همه دوستان پیشاپیش حلول ماه مبارک رمضان رو تبریک میگم و امید وارم در این ماه بهره کامل رو ببریم و غافل نباشیم که این ماه ماه توبه و استغفاره و شیطان در بند است.دراین ماه حتی نفس کشیدن تو عبادت است.پس آسان از دستش ندهیم.
در ادامه دوتا شعر تقدیم میکنم که همین الان گفتم.قوی نیست ولی خوب...حالا
ماه برکت زِ آسمان می آید
صوت خوش قرآن و اذان می آید
تبریک به مؤمنینِ عاشق پیشه
تبریک،بهار رمضان می آید
********************
امشب طلب عشق زِدلدار کنیم
شیطان رجیم را سر دار کنیم
امر فرجش اگر مهیا باشد
این ماه کنار یار افطار کنیم(انشاالله)
اگه دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستارها رو میشمارم
منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب میبینم
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم
منو ببخش اگه برات می میرم و زنده میشم
اگه با دیونگیام پیش تو شرمنده میشم
منو ببخش اگه همش می سپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم ..... شما
منو ببخش من نمی خوام تورو به ماه نشون بدم
نشونیتو نه به شب و نه دست آسمون بدم
منو ببخش اگه می خوام تو رو فقط واسه خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

پشت این پنجره ها
غنچه ای می شكفد
و كسی می آید
روشنی می آید و كنون
دیرگاهیست كه من پشت این پنجره ها
بیدارم لیكن اینجا حتی، بوته خاری نیست.
لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.
مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.
تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ؟
تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت
تا به کی با ضربه های درد باید رام شد
یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد
بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار ...
خسته از این زندگی با غصه های بی شمار
((بی صدا))، مانند غنچه ساکتی در درونت راز ها داري ولي
مهربانى و بيانت ساده است عاشقى و صاف صادق يكدلى
با جهانى كه پر از غم ها شده ليك مى بينم كه باز هم خوشدلى
جمله هايت جاريند مانند رود مى برند با خود، غم و هر مشكلى
گر نديدم روى تو اى مهربان خوب مى دانم كه مانند گلى
آرزو دارم كه باشى جاودان نغمه خوان مانى ز عشق چون بلبلى
شاعر اى قدر گراميش بدان چون نيايد دوستى مانند او ديگر، بلى
ممنون از دوستم (شاعر)